ویرایش شده در - ساعت -
تبلیغات |
یک مطلب ( نه دو تا ) ... عمومی ,
و آنچه در این ذهن می تازد افکار روزانه ای هست که به دنبال رهایی هستند حال این رهایی چیست خودم هم نمی دانم مرزهای این رهایی در کجا نهفته اند این پسر کنکوری تا کجا به دنبال رهایی می رود و می دود تا به اندیشه ی رسیدن جامه ی عمل بپوشاند و بی دریغ بخواند و ترانه سازی کند و درکش نکنند جز اندکی که هم دردشند که هم صحبتش هم نیستند این اندیشه در فراسوی وجودمان آری این اندیشه ی رهایی دارد سوت بازی می کند دارد سوت سوتکک بازی های بچه گانه میکند بدنبال کسی هست که بگوید بسه بچه!!!!!!!!!!!!!! شاید ترانه های تاریکی و در خفای این صحنه ها رموزی برای این پسر نهفته اند رموز جاودانگی و خوشبختی و چرخش دست بر روی کاغذ و سکوت بیانگر همه چیز هست به جز همان هیچ چیز همیشگی!!! سکوت این اسب خوی دوست داشتنی که فقط وقتی کسی نیست سراغت می آید و با تو می ماند و میدمد و هر هنگام که کسی بر تو وارد شود به راحتی از تو فرار میکند و این نوشته که نمیدانم که... که هستی که میخوانی و چه می پنداری این پسر کنکوری... فقط یک ماه دیگر فرصت دارد یک ماه تا پایان افکار این پسر می تازند که بعد از این یک ماه دیگر رها شوند نه درگیر تر نه دیوانه تر و مجنون تر از همیشه نمی دانم این دست ها تا کی می خواهند بنویسند تا کی می روند و می چرخند و می نویسند اینجا در این افکار که در همسایگی مان هست چیزی جز یأس و ناامیدی نیست و شاید تک و درخشنده ترین این افکار تنها و تنها ... توکل است این یادگار الهی این رفیق روزهای تنهایی مان این همسفر وجود مشومان شاید بگویی که من مشوش نیستم ولی یک درخت برای ساخت جنگل کافی است همه چیز از تک شروع شد از یگانه بودن از « احد » بودن این پسر کنکوری برای خیلی چیزها و خیلی جاها جا دارد اینجا شاید دوست داشتن به زندگی بود دیدن زوج ها در مقابل « احد » و زندگی کردن با تضاد ها مثه عاشق شدن این شوریدگی ها مزه های زندگی هستند این تضاد ها که با آنها زندگی می کنند و من باز پسری کنکوری هستم تنها با « احد » گسستن این رشته های فکری این نوشته ها را تا مرز ناکجا آباد می کشد و می برد و تحمل خواندن را از شما میگیرد شاید خواستم به قول سهراب (( دل تنهایی تان را تازه کنم )) حال دوباره این پسر که لفظ آشنای کنکوری را حمل میکند فکر میکنید تا کجا این لفظ را حمل میکند آیا در این وسط ها زمین می خورد یا تا آخر راه با خودش می بردش یا جرأت تمام کردن را به خودش می دهد چقدر وحشتناک است که بگویی نمی دانم و فکر کنی که خدا می داند وااااااااای.......... چقدر باید با خودت بیگانه باشی تا اینطور مطمئن بگویی نمی دانم ولی رسیدن نزدیک است حتی اگر به قول علی اگر به بن بست هم برسیم راه آسمان باز است و ما پرواز آموخته ایم و هیچی جلوی ما را نمی تونه بگیره و این هم 20 دقیقه معاشقه ذهن و خودکار و کاغذ.... والسلام |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در پنجشنبه 9 خرداد 1387 و ساعت 02:05 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - نجوای شبانه ... عمومی ,
میخواهم خالی کنم دردم شوقم وجودم بی حالیم همه را شاید آخر سر خودم را شاید دگر از من نخواهی هی نیا سراغم مدام پچ پچ سر و صدا داد و قار برای چه هدفت چیست؟ باید باشی روزی تو را کشتم و روزی دگر جانت دادم روزی زندانی ات کردم و حال آزادت چرا نمی آیی و دوست نمی شوی چرا آشتی نمی خواهی بگذار تا برایت بنویسم شاید بخوانی و بروی و بفهمی که نباید باشی حداقل الان بیا و شادم کن با دوستی و گر نمی خواهی برو و ترکم کن به راحتی وجودم پر از تشعشعات توست بیا بیرون و برو خالی شود از فکرم فرار کن دیگر سراغم نیا نه به خودم سپار نه خودت شاید نوشتمت تا خالی شوی اما حکایت همچنان باقیست راهی نیست دستور آمده ( و لا تبدیل لخق الله ) باید رفت نگاه نکرد بر نگشت حتی اگر به راحتی بشود نباید فکر پشت سر را کرد نباید فکر وسط های راه را کرد فقط باید رفت برو و برو و برو هر طور که بروی اهمیتی ندارد مهم رفتن است پس میرویم بوی آینده می آید نزدیک است در چند قدمی ما و ما را ه فرار نداریم نزدیک می شود و نزدیک تر لرزش هست و دیدن می آید و هی بینی اش ولی باز وانمود میکنی که حال را میبینی ولی بدان و میدانم این آینده است مثل این نوشته من هم آینده بودم و آینده خواهم شد آینده تزریق شده به وجودمان سریع اثر میکند و میآید مهم این است درد قبل از آمدنش را تحمل کنیم این درد هست همیشه حال آینده آمپولی پر از هوا باشد برای کشتن ما یا پر از مواد مغذی پس خوب است ما که این درد را میکشیم کنارش درست باشیم درست کار کنیم
والسلام |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 12:01 ب.ظ ویرایش شده در - ساعت - ... عمومی ,
اعداد را چه شده است؟ اعداد آرمانی آنانی که مقدس شدند آنانی که ارزش یافتند زیر این سقف مینایی اعداد معنا یافتند کجایند عددهای تنها عددهایی که حقیقتشان را گرفتند غبطه میخورند به عددهای آرمانی عددهایی که همه دنبالشانند یا لااقل بیشتر از همه نمیدانم شاید برای من فقط نامی از آن عدد باقی مانده است شاید برایمان شکلش مهم باشد و از اینکه این عدد در حساب بانکیمان باشد تنفر داریم ولی با این حال همه دنبالشند شاید این عدد اگر پا داشت فرار میکرد شاید خودش را عددی نمیبیند حال به جایی رسیده ام که این عدد از دستم راحت شده حالا که فکر میکنم میبینم قیمیت این متن مضربی از او هست ولی باز اینبار خود عدد آمد و گفت بیا و با من برو حداقل اینبار شاید این شروع راه باشد چهره ها خندان وجود ها پر از تردید کلید Enter زده میشود تو آمدی و هول شدم مستی ام پرید آها حالا فهمیدم شاید میخواستی ارزشت بیشتر شود قبول... با هم میرویم.... همیشه همراهم باش با هم میرویم و با هم میرسیم.......... والسلام |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در دوشنبه 10 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - دلیل بی وفایی(اسمشو بی وفایی که نمیشه گذاشت ولی خوب مردم میگن) ... عمومی ,
سلام دوستان عزیز من. شرمنده که در طی این مدت من کمتر موفق به آپ کردن هستم. دغدغه های درسی نمیگذاره. انشاء الله به زودی خودمون رو خواهیم رسوند. پیروز باشید . هادی |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در شنبه 17 آذر 1386 و ساعت 06:12 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - تخلیه ... عمومی ,
تخلیه.. تخلیه خود ... فرق میکنه با تخلیه های دیگه، مثلا با تخلیه چاه... تخلیه خود راه دیگه ای داره. مثه این که در حال مسابقه والیبال با یه تیم سخت هستی. خیلی ها که خیلی سریع بازی میکنن یه هو کند ذهن میشن. نمیفهمن دارن چی میکنن. نمیگن .. هی توپ. بیا تا بندازمت برای پاسور و خرابت کنم کف زمین مقابل. گیجی. کندی. ناگهان !!! قانونی در روانشناسی. بدن دوست داره تا با محیط خودش رو تطبیق بده. مخصوصا آهنگ ها. آهنگه شاد باشه یا چی... همه گنگ. من هم اون وسط گنگ شدم. موندم. اینو قبلا آزمایش کرده بودم. میدونستم فریاد روحیه بخش و آزدی فکر رو میاره. دوباره امتحان کردم.Yeah...Yeah.. You Break me Tell , break me tell . آهنگ 30seconds to mars از آلبوم یا گروه The Kill فقط 51 ثانیه ازش رو داشتم. اتفاقی هم گیرم اومده بود. تو ذهنم فریادهای اون کسانی رو که میخوندند(= میخواندند) یادم اومد. انگار درونم با تمام وجود با این آهنگ میخوند(= میخواند) و خودش رو آزاد میکرد. توپ مرد، ولی وسط گیر ما نتونست جمعش کنه. پاسور که با زور خودش رو رسونده بود، همین جوری توپ رو بالای سر خودش انداخت. در همین حال دادهایی که تو مغزم بود اونقدر منو تحریک کردند که توی اون لحظه من که اسپک زن سمت چپ بودم با یه پرش در حالی که کج بودم با دست راست ( آخه اون موقع فقط با دست چپم درست اسپک میزدم ) چنان پشت توپ اومدم که توپ با سرعت باور نکردنی به سر وسط گیر تیم مقابل خورد و به عقب رفت. دادهای خوشحالی بچه ها بالا گرفت. با همه قرار گذاشتم که داد بزنن. درگیر بازی شوند و داد بزنند تا نیرو بگیرند و از بسته بودن و یه جور محدودیت ذهنی که براشون به وجود اومده بود خارج شوند. گیم اول 18-25 به نفع ما دوم 24-25 به نفع ما.شاید اگه داخل خودم فریاد نمیزدم و با تمام وجود دادم نمیزدم... حتما میباختیم. چه خوبه بعضی وقتها مثه دیوانه ها داد بزنیم. میریم به قلب چیزی که ازش میترسیم و ما رو محدود کرده و دیگه آزاد میشیم. نکته: نمیگم بشینین Hip Hop یا همون Rap گوش کنین. این آهنگ رو که میگم وقتی گوش میکنی سریع ازش زده میشی. هدف داد زدن با تمام وجود در درون خود بود. در این نوع داد زدن هیچ کس صدات رو نمیشنوه(= نمی شنود) . من فقط تو سالن میتونم داد بزنم. ولی خونه که میام که نمیتونم داد بزنم. زشتــــــــــــــــه -نوشته شده در تاریخ 27 مرداد سال 1386 خورشیدی به ساعت 9:39 دقیقه شب |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - ... عمومی ,
Back for Good
سلام گلهای سوسن من.
من برگشتم.
از اینکه مدتی نبودم متاسفم. تقصیر من نبود. وبلاگ من از
شانس متعالی که داشت داخل همون Raid میهن بلاگ که سوخته بود، بود.کل وبلاگ به باد
فنا رفت و به خصوص اعتبار میهن بلاگ. حالا : بیا بالا. پیگیری ها= تمام متن های
وبلاگ رو بازگردانی کردم ، البته بعضی هاشون نشدن ، ولی خوب همینی هم که برگشت بهتر
از هیچی هست. یه نگاهی به تاریخ تمام پست ها بندازی میبینید که توی فاصله های
زمانی کم همشون آپ شدن. بی خیال. ولی حیف اون نظر سنجی و نظرات شما در وبلاگ.
خیلی زیاد بودن و آدم هم نه ببخشید ، آدم نه ، انسان حال میکرد
با این وبلاگ. حالا هم من مخلص تمام شما هستم. از اونایی هم که میخوان لینکشون
رو تو وب خودم بگذرم ، تو قسمت نظرات همه مشخصات و لینکشون و موضوع سایتشون رو بیان
کنند. سپس ما در خدمتیم.
یادش بخیر حال و هوای دهات ما / آن روزها که سوی تو بود
التفات ما / ما در کلاس عشق شلوغ نمونه ایم / شکر خدا که بیست نشد انضباط ما / روزی
حضور محترم عشق میرسیم / بگذار برطرف بشود مشکلات
ما.
یا علی مدد. خداحافظ همگی.
™®Hadi
نوشته شده در ساعت 10:50 دقیقه صبح به تاریخ 12 مرداد سال
1386 |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در چهارشنبه 17 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - تحقیقی در مورد عشق و پیشینه ی آن ( سیری در کتابها در مورد عشق ) ... عمومی ,
بازیچه ی هر ایل و تباری شد عشق انـــگیزه ی هر خلاف کاری شد عشــقحـافظ تو عروج عشق را دیدی و مــن دیـدم که چه دروغ شاخداری شد عشق(( میلاد تصمیم گرفتم بپرم برم تو کتاب ها و در مورد عرفان پور ))عشق کمی تحقیق کنم تا در مورد آن کمی بیشتر بدانیم ولی نتیجه گیری به عهده خودتان است چون هر کسی یه برداشتی از این مطالب میکنه. خوب نتیجه تحقیق ما هم این شد:عشق ((بیماریی است که مردم آن را به خویشتن کشد ، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد.)) سری به کتاب غیاث اللغات میزنیم و از نظر و تحقیقات نویسنده این کتاب استفاده میکنیم: (( مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود. )) کلمه ای است از مشتقات عشقه. عشقه گیاهی بود که به آن لبلاب میگفتند و چون به درختی بپیچد آن درخت را خشک گرداند و این حالت عشق است که فرد را خشک و زرد کند. رجوعی به کتاب ذخیره ی خوارزمشاهی میکنیم:عشق بسیار دوست داشتن ، گران سنگ ، بلند اقبال ، بلندبالادست ، چالک دست ، آتش دست ، جوانمرد ، در فرهنگ معین از نظر روانشناسی مطلب جالبی آمده که ذکر کردن آن خالی از لطف نیست (( دوستی مفرط و محبت تام ، و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی، حس جمال ، حس اجتماعی ، تعجب ، عزت نفس و غیره. علاقه ی بسیار شدید و غالبا نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود، و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالبا جزو شهوات بشمار آید.)) (( تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی به دیگران، و آنچه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی. و 1)اول،فقدان دل که (( من لیس بمفقود القلب لیس ب 2)دوم تاسف، 3)سوم وجد. 4) چهارم بی صبری، چنانکه گویند: الصبر عندک مذموم عواقبه والصبر فی سائر الشیاء محمود 3)پنجم صبابت، و به نظر میرسد که نویسنده کتاب ((کشاف الاصطلاحات الفنون)) با نویسنده ((فرهنگ مصطلحات عرفاء از لمعات و طرائق و کشاف و شرح و تعریف مقدمه ی نفحات الانس و محبت نامه)) نظری شبیه به هم دارند چنانکه این نویسنده عارف میگوید: (( و اما در آخر به بررسی (( مساله اما فلاسفه در مورد 1) محبت نفوس حیوانیه به نکاح. 2) محبت به رؤساء برای ریاست و حفظ آن. 3) محبت و 4) محبت علماء و حکما در اندوختن علوم و معارف و احکام و مسائل علمی. 5)محبت و دارای صفت زیادی میباشد که اندکی از آن را در زیر میبینم :دریا دل ، دل افروز ، بنده نواز ، گره گشای ، سخت بازو ، سرکش ، بی پروا ، بی قرار ، ستم پیشه ، غیور ، شور انگیز ، شعله خواری ، هستی سوز ، جگر سوز ،عالم سوز ، خانه سوز ، خانه پرداز ، خونخوار و خون آشام و ...عشق در کل مقدس است، ولی هر چیزی مثه دروغ هم در جای خودش خوب هست و هم بد. نویسنده کتاب کشاف اصطلاحات الفنون، عشق را در وادی عرفان به تصویر میکشد. چنانکه: عشق آخرین پایه ی محبت است و فرط محبت را عشق گویند. و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته میشود و بر اثر افروختگی آنچه جز دوست است سوخته گردد و نیز گفته اند که عشق دریایی است پر از درد و رنج. دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگی جاویدان نصیب گردد بطریقی که فنا و نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و هم گفته اند عشق جنونی الهی است که بنیان خود را ویران سازد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه. و گویند عشق ماخوذ است از عشقه و آن نباتی است که بر تنه ی هر درختی پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند ، پس عشق بر هر تنی که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند. در مقام عشق گاه باشد که عاشق از خود بیخود و بیخبر شود بنحوی که معشوق را در حال حضور نشناسد و جویای او باشد همچنانکه از مجنون لیلی حکایت کنند که روزی لیلی از جانب مجنون میگذشت ، خواست با مجنون صحبت کند ، او را بخواند ، مجنون چندان در فکر و یاد لیلی فرو رفته بود که او را نشناخت و گفت عذر من بپذیر و دست از من بازدار که یاد لیلی مرا از ذکر و اندیشه ی هر موجودی فارغ و به یاد خویشتن مشغول داشته و مرا سخن گفتن با غیر نیست. و این مرتبه پایان مقامات وصول و قرب باشد. و در این مقام معروف و عارف متحد شوند و دویی از میانه برخیزد و عاشق و معشوق یکی گردند، و جز عشق هیچ باقی نماند. پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او محو کند و در پایان امر نه عاشقی و نه معشوقی در کار باشد، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی به صورت عاشق و زمانی به صورت معشوق در آید. و مراتب آن را پنج درجه نوشته اند:عاشق )). عاشق در این مقام بی معشوق خود هر دم از حیات متاسف بود.عاشق درین مقام مدهوش بود و از غلبه ی عشق بیهوش.عشق را جمعیت کمالات نیز گفته اند، و این جز حق را نبود. و آن را ذات احدیت نیز ذکر کرده اند. و عاشق آن را گویند که اثر عقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد و خواب بر خود حرام گرداند، زبان ذکر و دل بفکر و جان به مشاهده ی او مشغول دارد.))عشق چون به کمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواس را از کار بیندازد و طبع را از غذا باز دارد و میان محب و خلق ملال افکند و از صحبت غیر دوست ملول شود یا بیمار گردد و یا دیوانه شود و یا هلاک گردد. و گویند عشق آتشی که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد، عشق دریای بلا است و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه. عشق مهمترین رکن طریقت است که آخرین مرتبت آن عشق پاک است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است درک میکند. و شکی نیست که محبت و عشق و علاقه پایه و اساس زندگی و بقاء موجودیت عالم است زیرا تمام حرکات و سکنات و جوش و خروش جهانیان براساس محبت و علاقه و عشق است و بس. و عرفا گویند حتی وجود افلاک و حرکات آن بواسطه ی عشق و محبت است و گویند سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند، درِ خزائن بگشود گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانه ی شهود آسوده،(( کان لله و لم یکن معه شیء)) ))عشق در فلسفه میرسیم و میخواهیم ببینیم فلاسفه چه نظری در مورد عشق دارند. در این میان مطلبی را که در ((فرهنگ علوم عقلی از اخوان اصفا و رسائل رازی)) را از همه بهتر دیدم و جالب نوشته شده که خوب است این مطلب را نقل کنم:عشق یکی از مسائلی است که در فلسفه ی افلاطون و افلاطونیان اخیر و فلسفه اشراقی ایران و فلسفه ی باطنیه مورد توجه و بحث قرار گرفته است. بعضی عشق را رذیلت و بعضی فضیلت میدانند. اخوان الصفا و صدر الدین شیرازی گویند: عشق به معنی عام خود ساری (= نفوذ گری) در تمام موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات در جریان و حرکت است، و آن را به سه قسمت تقسیم کرده اند: عشق اصغر ، عشق اواسط و عشق اکبر. و نیز از جهت دیگر آن را به عفیف و عقلی و وضیع تقسیم کرده اند. و از دیدگاه دیگر به حقیقی و مجازی تقسیم شده است.عشق به زیبا رویان اختلاف کرده اند که آیا این نوع عشق ممدوح است یا مذموم. بعضی آن را مذمت کرده اند و بعضی خوب دانسته اند، و بعضی از رذایل دانند و بعضی از فضایل شمرند، بعضی گویند مرض نفسانی است و بعضی گویند جنون الهی است.صدرالدین و اخوان الصفا را عقیده بر آن است که این نوع عشق که نتیجه ی آن التذاذ(=لذت بردن) به صورتهای زیبا است و محبت مفرط به زیبارویان است که در نفوس اکثر ملت ها و امم موجود است. نیز از قراردادهای الهیه است که تابع مصالح و حکم خاصی است و از این جهت مستحسن و ممدوح است و اینگونه عشق ها اکثر منشاء صنایع ضریفه است. عشق به زیبارویان منشاء نکاح و زواج و بقای نوع است. عشق به صبیان و غلمان که در میان بزرگان علم و حکمت است جهت تعلیم و تأدیب و آموختن علم و صنعت است و عنایت حق تعالی ایجاب میکند که این نوع عشق ها باشد تا معلم به متعلم خود توجه کند، و محبت و علاقه میان افراد عامل مهم است که آنها را بیکدیگر پیوند داده و نظام خاص اجتماعی و تعاونی را مستقر میدارد و هیچ نوع عشقی اعم از عشق اناث به ذکور و ذکور به اناث و ذکور به ذکور بیهوده نیست و تمام عشق ها از امور ممدوحه اند و برای مصالح خاص میباشند. معشوقات نیز بر حسب توجه و نظر اشخاص متفاوت و متکثرند از این قرار:عشق تجاری برای جمع آوری ثروت و مال.عشق اهل صنعت بر اضهار صنع خود و به وجود آوردن مصنوعات خوب.عشق در پایان خالی از لطف نیست که بگویم در کتاب غیاث اللغات، در ضمن من رشته ریاضی هستم. ولی خوب میتونم تحقیق بنویسم . آخه ریاضی رو چه به مجرد از شوق مخصوص عقول مجرده است که از هر جهت بالفعلند و در موجوداتی که از جهتی بالفعل و از جهتی دیگر بالقوه اند عشق و شوق غریزی هر دو موجود است و بالاخره عشق ساری در تمام موجودات است، (( کل واحد من البسائط الغیر الحیه قرین عشق غریزی لا یتخلی عنه البته )). تمام ارتباطات صور و اتصالات ترکیبات و تألیفات موجودات از عشق و شوق خاصی است که آنها را به طرف کمال میکشاند و همان عشق و شوق است که مبداء حرکات و تحولات آنها است. و ذات حق خود عاشق ذات خود است و معشوق ذات خود است و عشق کل و منبع تمام عشق ها است که از او عشق به تمام موجودات افاضه میشود و در تمام کائنات سریان یابد.))عشق به معنی سلام و وداع آمده که لفظ آزادن است که به جای سلام میگویند ، علیک عشق اللهعــــــــــــشــــــــــق!!!!!!
نویسنده و پژوهشگر (( هادی رنجبر )) کلیه حقوق مربوط به این مطلب متعلق به هادی رنجبر و این سایت بوده و هرگونه برداشت و نقل قول از آن منوط به درج لینک این سایت در متن یاد شده میباشد |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در سه شنبه 9 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ ویرایش شده در سه شنبه 9 مرداد 1386 ساعت 11:07 ق.ظ -اگه بیکارین این پست رو بخوننین چون این پست ارزش گرفتن وقت های مهم رو نداره. ... عمومی ,
-اگه بیکارین این پست رو بخوننین چون این پست ارزش گرفتن وقت های مهم رو نداره. -اگه خوندین هم شرمنده که پراکنده نوشته شده. دیگه دارم خسته میشم. مثه جارو برقی شدم که همه جا رو تمییز میکنه، ولی وقتی یه نگاهی به روی خودش میندازی میبینی که خودش خیلی خاک روش نشسته. کسی نیست که تمییزش کنه. جدیدا خیلی میگم و ملت رو میخندونم. ملت رو روده بر میکنم ولی نمیدونم چرا وقتی به یه ناحیه نگاه میکنم و تنها هستم یه هو متوجه میشم که به حالت غمگین نشسته ام. نمی خواهم برگردم به همون جایی که رسم دعوا و بحث و جدال و راحت فـ.ـحـش دادن رو بهم آموخته بود.. ساکت بودم. متفکر. ولی اینجا برای حفظ خودت باید بد باشی . گاهی تداخل بین محیط های زندگی خیلی برای ادم گرون تموم میشه. مخصوصا تو محیط اولیه. هرچند که کنترل کاملی رو خودم دارم. حدود 4 ساعت دیگه باید تنها برم. هنوز اون اولین باری که مجبور شدم کرامت نفس خودم رو بشکنم یادم نمیره و مجبور شدم... قبلا به خودم اجازه نمیدادم که با کسی بازی کنم ولی حالا اگه کسی به من چیزی بگه محکوم هست که در فشار روانی به شدت داغون بشه. قبل از شکستن خودم و تبدیل خودم به قدیمی + جدید از روان آدم ها خبر داشتم. متوجه میشدم. خیلی زودتر از رسیدن به بلوغ همه چیز رو میفهمیدم. حالا همه اونایی که میخواهند منو فریب بدن ، گریه میکنن. تسلط بر خودم به حدی افزایش افتاده که دیگه کسی نمیتونه باهام بازی کنی. گریم کنه.امروز توپ دسته منه. میدونم فردا دست یکی دیگه هست. پس باید آماده عواقب شد. میدونم زمان نمیگذره. گفته بود بهم. : زمان ثانیه ها رو له میکنه. آهای رضا صادقی کجایی که ببینی من نمیگم وایسا دنیا من میخواهم پیاده شم. یا من نمیگم نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم. چون این جاده است که داره در به در پیچ و خم هایی میشه که من دارم براش درست میکنم. من پیچ و خم های این جاده رو میسازم. وقتی ببینی کسانی از عزیزات دارن گریه میکنن داری نابود میشی. چه فکرهایی که نداشتم برای خودم. میدونم که باید برم. و میرم. از اینجا. جای من اینجا نبود. شاید خدا خیلی روی عرضه م حساب کرده که خواسته از اینجا بپرم برم اونجا. ولی میدونم دیگه دوست ندارم برای خودم حتی یه بار دیگه هم که شده گریه کنم. سنگ باشم برای اونا. بدون فکر. فقط هدف. مخالف تکنولوژی فکر نیست. یه نوع فیلتره. یاد اون شبهایی که اونقدر تا صبح میخوندم. کجا؟ دارم میرم کافی میکس بخرم. شاید همه فقط برای یه هدف بود. چند گانِگی هدف ها سردرگمی میاره. خراب میکنه. فاصله ی بین تغییرات، یه فکر چند میلیاردم پیکو ثانیه هست. وقتی تو ذهنت دور اونا یه خط قرمز بکشی و بعد تمام دنیا اون چیزی رو که دورش خط کشیدی رو برات هدیه بیارن. ولی مهم خودم بودم که قدرتمندانه و با اقتدار نخواستم. فهمیدم فقط یه احساس بود. از خوندن اون پژوهش فهمیدم. من خودم کسی بودم که دست همه رو میگرفتم و میاوردم بالا که از بالا اوضاع رو ببینن و بفهمن. ولی کسی نبود که منو بیاره بالا و بهم بفهمونه که احمق (فکر کنم دیگه کلیدهای ا ح م ق داغون شد) بفهم. ولی بازم موفق شدم یه پله بالا اومدم به من فهموند که اون پایینه چه خبره. اون موقع مخالف خودم میدیدم که اون کارو کنم. خوب ولی شاید اولین علاقه شو براورده میکردم تحت تاثیر خودم آدم میشد(اون صعود و من نزول). تجربه نشون داد که اون چند تا واقعا تغییر کردن. ولی دیگه فکر نمیکنم. نمیگم تقصیر من بود که اون اینجوری بود. حتی کمترین اعتنایی نکردن اونو به این خط نکشوند. به من چه دخلی داشت. اگه ببینمش هم شاید بهش بگم مبارک باشه و ببخشید که نتونستم تو جشنتون شرکت کنم. همه میدونن باید یه ماجرایی وسط میبوده. دنیا بدون که نمی تونی با من بازی کنی چون که من باهات بد بازی میکنم. با من در نیفت... چرا نوشتم؟ شاید نیاز به کمی ... داشتم ( هرکسی میتونه یه نظری داشته باشه که من به چه نیاز داشتم ) اولش تصمیم داشتم که نظر سنجی رو غیر فعال کنم ولی نظرم تغییر کرد و فعال گذاشتم. امیدوارم که تو نوشته هاتون ... - نوشته شده در 29 خرداد 1386 مصادف با سه شنبه,ژوئن 19,2007 - در ساعت 9:52 صبح (پیروز باشید) |+| نظر شما ()
نوشته شده توسط هادی رنجبر در سه شنبه 9 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ ویرایش شده در - ساعت - نوشته های پیشین
+ یک مطلب ( نه دو تا ) + نجوای شبانه + + دلیل بی وفایی(اسمشو بی وفایی که نمیشه گذاشت ولی خوب مردم میگن) + تخلیه + + تحقیقی در مورد عشق و پیشینه ی آن ( سیری در کتابها در مورد عشق ) + -اگه بیکارین این پست رو بخوننین چون این پست ارزش گرفتن وقت های مهم رو نداره. + اعتیاد مرگ تدریجی + نگاه کلی به سالی که گذشت + خطر + وایسا دنیا من می خوام پیاده شم (این ماجرا واقعی است و شک و شعر های عاشقانه نیست) + سلام + بوش: امینم برای بچه ها خطرناک است + یه شعر باحال صفحات : 1 2 3 4 |